شيخ حسين انصاريان

644

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

چون وقت سحر شد به سوى او شتافته ، درِ خانه‌اش را كوبيدم و او را به نام صدا زدم كه ناگهان همسرش به من گفت : او ابتداى شب به قصد زيارت حضرت حسين عليه السلام به سوى كربلا رفت ، من هم از پى او به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام شتافتم . هنگامى كه وارد حرم شدم همسايهء خود را ديدم كه در حال سجدهء براى خدا ، مشغول مناجات و گريه و درخواست توبه و آمرزش است . پس از مدتى طولانى سر از سجده برداشت و مرا نزديك خود ديد ، به او گفتم : تو ديشب مىگفتى زيارت حضرت حسين عليه السلام بدعت است و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش است ولى امروز به حرم حسين آمدى ، او را زيارت مىكنى ؟ گفت : سليمان ! سرزنشم مكن ! من كسى بودم كه براى اهل بيت عليهم السلام قائل به پيشوايى و امامت و ولايت نبودم تا ديشبم فرا رسيد كه خوابى ديدم كه مرا در حيرت و بهت فرو برد و دچار ترس و وحشت نمود . به او گفتم : چه ديدى ؟ گفت : انسانى بلند مرتبه و با عظمت را ديدم كه قامتى معتدل داشت نه بسيار بلند بود و نه بسيار كوتاه . از توصيف جمال و جلالش ناتوانم و از بيان ارزش و كمالش عاجزم . با گروه‌هايى كه گرداگردش بودند به سرعت در حركت بود و پيش رويش سوارى بود كه بر سرش تاجى قرار داشت ، تاج داراى چهار ركن بود و بر هر ركنى گوهرى كه از مسير سه روزهء راه مىدرخشيد . از برخى از خادمان آن بزرگوار پرسيدم : اين كيست ؟ گفتند : محمّد مصطفى ! گفتم : اين ديگرى كيست ؟ گفتند : على مرتضى جانشين رسول اللّه ! سپس چشم به آن فضاى ملكوتى انداختم ، كه ناگهان ناقه‌اى از نور ديدم كه هودجى از نور بر آن بود و در آن دو زن قرار داشتند و ناقه ميان